تبليغاتX
وانسان باقانونی ‏به نام قانون عشق خلق شد


وانسان باقانونی ‏به نام قانون عشق خلق شد

 

 

 

دوباره پاییز آمده و هنوز از راه نرسیده ، نفسهای عاشقانه ام را به شماره انداخته .

 

هنوز نیامده هوای  دقایقم  را بارانی كرده

 

پاییز را به هزار دلیل دوست دارم


 

پاییز فصل خلوت است و برگهای بازیگوشش بی محابا سرا پایت را رنگ میكنند .

 

پاییز فصل غصه های فراموش شده است .

 

 گذشته های خاكستری و بوی خاكهای نرم كوچه هنگام ریزش قطرات درشت و نجیب باران بوی چای داغ عصرهای آبان و ...

 

چشمانم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر بارانهای پر صدا ی شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه كنم.

 

مريم پاييزي


 

تقدیم به زیباترین فصل زندگیم


 

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 21:4 توسط مریم پاییزی| |

سلام دوستان

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 

بعد مدتها اومدم با يه شعر زيبا از فريدون مشيري

 -------------------------------------------------------------------------------

 نميخواهم بميرم

 

نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟


كجا بايد صدا سر داد؟


در زير كدامين آسمان ؟


روي كدامين كوه؟


كه در ذرات هستي ره برد طوفاف اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد
كجا بايد صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر،آسمان كور است

نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟

اگر زشتم اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم

به دوشم گرچه بار غم توان فرساست
وجودم گرچه گرد آلود سختي هاست
نمي خواهم از اينجا دست بردارم

تنم درتار وپود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته ست
دلم با صد هزاران رشته با اين خلق


با اين مهر


با اين ماه


با اين خاك


با اين آب پيوسته ست

نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را بر افروزم
بيفروزم

خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فراهاي بهتر گل برافشانم

 

چه فردايي
چه زيباي؟؟!

 

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است

 

نمي خواهم بميرم

 

اي خدا!

 

اي آسمان!

 

اي شب!

 

نمي خواهم

نمي خواهم

نمي خواهم

 

مگر زور است؟

 

 

"زنده ياد فريدون مشيري"

 

 

 

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 20:0 توسط مریم پاییزی| |

 

 

شعری زیبا از فریدون مشیری، تقدیم به خـــدا و تمام کسانی که دلشان

خدایی است ...

 

دوستت دارم را من، دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است..

دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق

كه بري خانه دشمن، كه فشاني بر دوست

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست

تو هم اي خوب من اين نكته به تكرار بگو

اين دلاويزترين شعر جهان را، همه وقت

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو

دوستم داري را از من بسيار بپرس

دوستت دارم را به من بسيار بگــــو

  

فريدون  مشيري

 

 

 

ای خالق زیبایی ها... ای خالق محبت... دوستت دارم

دوستت دارم برای خودت

فقط و فقط، به خاطر خودت ... نه برای نیازهـــام

 

 

 

 

دعایی از زبان دکتر شریعتی

خداوندا!

 

به علمای ما مسئولیت،

و به عوام ما علم،

و به مومنان ما روشنایی

و به روشنفکران ما ایمان،

و به متعصبان ما فهم،

و به فهمیدگان ما تعصب،

و به زنان ما شعور،

و به مردان ما شرف،

و به پیران ما آگاهی،

و به جوانان ما اصالت،

و به اساتید ما عقیده،

و به دانشجویان ما نیز عقیده،

و به خفتگان ما بیداری،

و به بیداران ما اراده،

و به مبلغان ما حقیقت،

و به دینداران ما دین،

و به نویسندگان ما تعهد،

و به هنرمندان ما درد،

و به شاعران ما شعور،

و به محققان ما هدف،

و به نومیدان ما امید،

و به ضعیفان ما نیرو،

و به محافظه کاران ما گستاخی،

و به نشستگان ما قیام،

و به راکدان ما تکان،

و به کردگان ما حیات،

و به کوران ما نگاه،

و به خاموشان ما فریاد،

و به مسلمانان ما قرآن،

و به شیعیان ما علی،

و به فرقه های ما وحدت،

و به حسودان ما شفا،

و به خودبینان ما انصاف،

و به فحاشان ما ادب،

و به مجاهدان ما صبر،

و به مردم ما خودآگاهی،

و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش…

 

 

«دکتر علی شریعتی»

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 16:6 توسط مریم پاییزی| |

 

عمر را به شناختن وديدن خيلي چيزها مي گذراني، زندگي را شب وروز در كار تجربه كردنها وبرخوردهاو راست وريس كردن صدها وهزارها مسئله و مشغله به سر مي آوري ،اما در اين ميان يكي هست كه به او كمتر از همه مي پردازي يكي هست كه پاك از او غافلي ، يكي هست كه از همه بيشتر به تو نزديكتر است ،يكي هست كه تو از همه بيشتر از او دوري ، او را يكبار هم نديده اي در او نگاه نكرده اي به او خوب خيره نشده اي و اگر هر از چندي شايد يكي دوبار در تمام زندگي نگاهت به او افتاده و سر راهت قرار گرفته ، نگاهت بر چهره اش لغزيده و گريخته وباز به ديگرها و ديگران مشغول شده اي و او را گم كرده اي

ومن اكنون مي خواهم او را به ياد تو آورم او كيست؟

 

خودت!

 

 

 

بر گرفته از نوشته هاي دكتر علي شريعتي

 

 

  

 

او را مي شناسي؟ فرصت كم است مگر عمر آدمي چند هزار سال است؟

 

كوشش كن درست بشناسي اش درست به جايش آوري

 

فكر كن ببين اين همان است كه مي خواستي؟

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 23:15 توسط مریم پاییزی| |

   

 

     قانون تو تنهايي من است

     وتنهايي من "قانون عشق"

     و عشق ارمغان دلدادگيست!

     چه قانون عجيبي

     چه ارمغان نجيبي

     وچه سرنوشت تلخ وغريبي

     كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را

     با دستهاي خود

     راهي آسمان پر ستارهء اميد كني

     وخود در تنهايي وسكوت

     با چشمهايي خيس از غرور

     پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني

     و خموش وبي صدا

     به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني

      وباز هم تو بماني وتنهايي ودوري

      وباز هم تو بماني و

      يك عمر صبوري......!

    

 

 

       قانون عشق از دوست داشتن بدون توقع و قید وشرط صحبت می‏کند

        دوست بداریم به خاطر عشق‏ورزیدن و به خاطر حس درونی خودمان،

        نه به خاطر گرفتن‏چیزی!

        قانون عشق از مهربان و محبتی سخن می‏گوید که‏ خدائی است

 

 

        قانون عشق تو چیست؟

 

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:11 توسط مریم پاییزی| |

 

                   راي سبز - فرياد سرخ

               اينجا روزي

               صداقت قداست داشت

               امانت قداست داشت

               بزرگي قداست داشت 

               و ادب احترام 

               ولی الان...

               نفرین بر این نظام فریب و ریا

   

               تحقیقات به پایان رسید

              

             دروووود برمیرحسین

 

             .

             .

             .

           

 

                وقتی هدف رسیدنه
                خستگی معنا نداره
                تنها این شعر رو با تمام حس خسته و روح ناآرامم زمزمه می کنم تا یادم باشه:
                فردا زمستان است
                و سقف خانه همسایه همچنان ترک دارد و ناله ای دیگر زمزمه می کند.
                کجا است چشمی بینا و درونی پاک که ببیند و روی برنگرداند؟

 

 

                 در روزگاری که دروغ واقعیت عمومی ست به زبان آوردن حقیقت اقدام انقلابی ست

                 «جرج اورول»

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 23:34 توسط مریم پاییزی| |

 

 

تو به من خندیدی …

ونمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ،

سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید .

سیب را دست تو دید .

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم .

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما … سیب نداشت ؟

 

شعر از (( حمید مصدق ))

 

 

....................

 

 

بی کسیهایم

در پشت خنده هایم

تنها می مانند

ومن تا آن هنگام که

لبخندی بر لب

خواهم داشت

تنها نخواهم ماند

تنها نخواهم ماند

 

 

شعر از«م.نهانی»

نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 16:4 توسط مریم پاییزی| |

 

 

روزي به كشاورزي ثروتمند پيشنهاد زميني را دادند. براي بدست آوردن آن او مي بايست در طول روز هرچه قدر كه مي خواست راه بپيمايد ولي مي بايد در غروب به نقطهء شروع برگردد تا همان مقدار زمين را صاحب شود. كشاورز براي اين كه از فرصت استفاده كند روز بعد صبح بسيار زود از نقطهء آغاز به راه افتاد. چون مي خواست تا جايي كه امكان دارد زمين بيشتري را تصاحب كند. با وجود اين كه بسيار خسته بود تمام بعد از ظهر را مي دويد زيرا كه نمي خواست چنين فرصتي را كه فقط يك بار نصيبش شده بود از دست بدهد.

 

عصر بود كه شرط به يادش امد لازم است تا غروب خود را به نقطهء آغاز برساند.او از طمع خود دست كشيد و در حالي كه خورشيد نزديك غروب بود شروع به برگشتن كرد. هرچه خورشيد بيشتر به غروب نزديك مي شد او به سرعت دويدن خود مي افزود. بسيار خسته و نفسش به شماره افتاده بود و خود را بيش از اندازه تحت فشار مي گذاشت. زماني كه به نقطهء شروع رسيد از فرط خستگي نقش بر زمين شد وجان داد. او را به خاك سپردند و تمام زميني كه براي قبرش لازم بود فقط يك قطعهء كوچك بود.

.

.

.

.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 14:29 توسط مریم پاییزی| |

     

    امروزتولد یکسالگی وبلاگ منه

    درست یک سال پیش  این وبلاگ به روز شد

    :ميخوام همون پست رو دوباره امسال بزارم

     

    جسم من دشتی ست که بذر نیکی در آن میکارم وبا نام تو آن 

    را آبیاری میکنم تاگل عطر آگین حظورت در قلبم بروید 

    ذات توعشق است صورت تو عشق است رنگ وجان مایهء تو عشق است وجان من کتابی ست که پیام عشق را در آن تحریر کرده ای 

     

    خدایا 

    عشق انسانها به یکدیگر معجزهء توست شگفتی های طبیعت هم موهبت توست به باد وباران وآتش تو مینگرم ونجوا می کنم قلب من معبد هستی ست که محراب عشق خدا آن را مزین کرده است. آیا وجود همین قلب بزرگترین معجزهء خدا نیست؟

     

     

     

    چه طور بود؟؟

                          

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 17:12 توسط مریم پاییزی| |

 

سلام بر تو ای ملکوت فروتن خداوند در سرزمین من

سلام بر تو ای پاره ی پیکر پیامبر

سلام بر تو ای سلطان سرزمین مهر

سلام بر تو ای مولای مهربان و بی کران

ای پناه ایران

.

.

.

.

سلام دوستاي گلم

من اومدم البته يه چند روزي هست

جاتون خالي خيلي خوش گذشت اين پست يه شباهت هايي با اون پست قم داره حالا بخونين متوجه ميشين

اونجا بودم دلم برا اينوريا خيلي تنگ شده بود

جمعه شب ساعت 10 بود بابا بزرگ مامان بزرگ خاله ودختر خالم من و خواهرم با هم همسفر بوديم

جاتون خيلي خالي پدر بزرگ باحالي دارم نميشد يه كاري كنيم متوجه نشه خيلي تيز بود همه چي رو زير نظر داشت ولي خوشبختانه ازمون راضي بودن كلي تعريفمونو كردن.با بابا بزرگم رفتيم سان شاين بخوریم ـــــــــــــــــسانسور شد

دستمون تو دستش بود نوبت به نوبت ميگفت الان اين جوونا ميگن خوش به حال اين پير مرده

از حرم بگم صداهايي كه فقط تو صحن هاي امام رضا مياد صداي ساعت كه تو هر زماني تعدادش فرق داشت از يه خادم پرسيديم برامون توضيح داد براتون نميگم چيه داستانش اونايي كه ميدونن به اونايي كه نميدونن بگن

يكشنبه بود از حرم ميومديم رفتيم سوپري سر كوچه خريد كنيم حدس بزنين كيو ديدم

توكلي مجري برنامه صبح بخير ايران ولي خيلي فرق داشت با گريم خوشكلتره پير بود ميخواستيم بريم جلو بگيم سلام آقاي توكلي من عاشق فيلماي شمام  واقعا بازيتون عاليه..

ای بابا نمیدونم اینا از کجا میفهمن تا ما میریم یه جایی میریزن تو همون شهر

حالا ديدين شباهت رو؟

راستي اونجا بوديم روزاي آخر هوا برفي شده بود حرم سفيد پوش بود.

 

از هجوم مردم كه هرچي بگم كم گفتم از فش دادن بعضي آدما واقعا متاسفم خوب ديگه خيليا فرهنگشو ندارن همونان كه باعث ميشن بقيم از زيارت كردن زده بشن ما فقط اگه ساعت 1به بعد ميرفتيم ميشد زيارت كنيم. برا همتون دعا كردم .ايشالله خودتون به زودي برين از حالو هواتون تو وبلاگ بنويسين من كه نميتونم خوب بنويسم...

 

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 12:56 توسط مریم پاییزی| |

 

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

 دانهء اندوه میکارد

 

موسپید آخر شدی ای برف

چون سرانجام مرا دیدی

در دلم باریدی...ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست میلرزد

روحم از سرمای تنهائی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهائی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق، ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام از عشق هم خسته

 

غنچهء شوق تو هم خشکبد

شعر، ای سلطان افسونکار

عاقبت ای خواب درد آلود

جان من بیدار شد بیدار

 

ای خدا...بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

 

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه میپایم!

اشک سردی تا بیافشایم

گور گرمی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانهء اندوه میکارد

 

 

خدای بزرگ مرا ببخش

بار دیگر فراموش کردم تنها توئی که در تنهائی و بی کسیم همچنان پابرجائی

فراموش کردم آدما همه بی معرفتن

فراموش کردم تنها تو لایق عشقی نه آدمی که نمیشه به یه لحظهء دیگش اعتماد کرد

یادت را لحظه ای از من سلب نکن

قدرت ادراک زیبایی وجودت را به من عطا کن

آمــــــــــــیـــــــن

 

میروم خسته وافسرده وزار

سوی منزلگه تنهائی خویش

به خدا مبیرم از شهر شما

دل شوریده ودیوانهء خویش

 

میبرم تا که در آن نقطهء دور

شستشوئی دهم از رنگ گناه

شستشوئی دهم از لکهء عشق

زینهمه خواهش بیجا وتباه

 

میبرم تا زتو دور شوم

زتو، ای جلوهء امید محال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله میلرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمهء جوشان گناه

شای آن به که بپرهیزم من

 

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

 

سلام دوستان

اومدم بگم اگه خوبی بدی ازم دیدین حلال کنین

هنوز مطمئن نیستم که میرم

ولی اگه خدا بخواد

جمعه شب

عازم

مشــــــهــــدم

 

چی؟

نشنیدم!

التماس دعا؟

حتما من برم به یاد شمام هستم

فقط برم

راستی

الان یکی از دوستام بم خبر داد حسابداری رو پاس کردم

باورم نمیشه

احتمال 5% میدادم قبول شم

واقعا که این خدا چی کار میکنه ها

اصلا فکرشو نمیکردم

البته مطمئنم استاده نمره داده

در هر صورت خدا قسمتتون کنه

 

شُکـــــر

 

عصر زمستونیتون بخیر

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 14:8 توسط مریم پاییزی| |

 

آخرین روزای پائیزی                                                                                  

                                                          

                                                                                         

                                                                

سلام دوستان من اومدم سعی خودمو میکنم پست شادی بشه

اول:منظور از یارو خودتون میدونین که کیه

 

به یارو میگن چی شد مامانت مرد؟

میگه رفت بالا پشت بوم لباس پهن کنه افتاد...

میگن افتاد مرد؟

میگه: نه بابا افتاد رو کولر کولر شکست افتاد...

بهش میگن اون موقع مرد؟

میگه:نه آقاجان افتاد رو تراس تراس خراب شد

میگن:خوب ایندفعه مرد

میگه نه بعد افتاد رو سقف گاراژ سقف خراب شد

بهش میگن حتما ایندفعه مرد

میگه:بازم نمرد دیدیم داره کل خونه خراب میشه با تفنگ زدیمش مرد

 

چه طور بود؟

یکی دیگه:


یارو رو به زور وادار به نماز خوندن می کنن. بعد می بینن نشسته داره همین جوری دعا می کنه.

 میرن گوش میدن می بینن میگه: خدایا اینا من و بزور وادار کردن به نماز خوندن، تو خودت قبول نکن

 

یاروئه دیگه پیش میادالبته من باهاشون برخورد داشتم تا این حدم ــــــــنیستن

 چه میشه کرد جکه دیگه

 

سفيد رنگ آرامش است، اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني از فرط آرامش ديوانه مي شوي.

 سياه رنگ جدي است، اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني از فرط نااميدي ديوانه مي شوي.

قرمز رنگ جذاب و گرم است، اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني از فرط هيجان ديوانه مي شوي

زرد رنگ زندگي است، اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني از فرط اضطراب ديوانه مي شوي. ....

اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي شوي، زياد هم ربطي به رنگها ندارد

 

اینو میگم خانوما بهشون برنخوره چون حرف حقه:

 

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع، زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد،

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد، زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي اختراع شد،

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد،زن عشق را کشف کرد و ازدواج اختراع شد،

 مرد تجارت را کشف کرد و پول اختراع شد، زن پول را کشف کرد و " خريد کردن" اختراع شد!!!

 از اون به بعد مرد چيزهاي زيادي را کشف کرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود

(آقایون گرون شدها پولشو بدین زیاد به نفعتون گفتم

 

این عکس رو خیلی دوست دارم خیلی نازه                            

 

خوب اینم از پست جدید                        

بدرود            

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 13:39 توسط مریم پاییزی| |

 

بارون اشکم زد تو چشمام نم

همنشینم بوده بی تو همیشه غم

 

چه بنویسم که اندکی از بار دلتنگی درونم کاسته شود

درونم مملو از حرفهای شنیدنیست اما...

اما چه بر زبان آورم بیم  دارم اگر زبان گشایم بر بار دلتنگیم افزوده شود

این لحظه ها چه سخت وطولانی ست

چرا به پایان نمیرسند

بی صبرانه منتظر پایان این دلتنگیم

پس چرا به آخر نمی رسد

چرا

           

 

 

هنوز زمزمه هاي تو هست در گوشم

به احترام صدايت، هميشه خاموشم

 

تو رفته اي و فقط زنده با خيال تو ام

به جاي آب زلال از سراب مي نوشم

 

همه مضايقه كردند عشق را ازمن

ببين چه گرد و غباري گرفته آغوشم!

 

دلت نسوزد اگر من هميشه تنهايم

به جز خدا و غزل، با كسي نمي جوشم

 

وداع تلخ تو شايد شروع قصه ي ماست

اگر چه تشنه ي مرگم، كفن نمي پوشم

 

شعر از علی آقای http://chatrepare.blogfa.com/

 

 گاهی وقتها سکوت همهء ناگفته های ما رو از تو چشمامون به سادگی  فریاد می زنه

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 16:31 توسط مریم پاییزی| |

 

 

 تو كه نيستي غم غربت با منه

هميشه يه دنيا حسرت با منه

 

تو كه نيستي روزا با شب يكين

هردوشون تاريكن و تاريكين

 

با تو ماه رو همه جا مي بينم

حتي خورشيد رو شبا مي بينم

 

بي تو اين دنيا كه تو چنگ منه

ديگه چنگي به دلم نمي زنه

 

مي دونستي پيش تو گيره دلم

مي دونستي بري مي ميره دلم

 

اي دل صاب مرده باز تو رو خواب برده

پاشو از خوابو ببين دنياتو آب برده

 

دارم از اين همه گريه آب مي شم

رو سر دنيا دارم خراب مي شم

 

خيلي مايوس دلم يه كاري كن

داره مي پوسه دلم يه كاري كن

 

غم وغصه شده حق دل من

به همينا مستحقه دل من

 

دلي كه بي تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زير گل باشه

 

ميدونستي پيش تو گيره دلم

ميدونستي بري ميميره دلم

 

دارم از درد غريبي آب مي شم

رو سر خودم دارم خراب مي شم

 

اي دل صاب مرده باز تو رو خواب برده

پاشو از خوابو ببين دنياتو آب برده

 

 

امروز تو برنامه خانواده اين مطلبو ديدم نوشتاري بود

ازش خوشم اومد گفتم بذارمش شمام بخونين

 

 

دنيا كه شروع شد زنجير نداشت

خدا دنيا را بي زنجير آفريد

آدم بود كه زنجير را ساخت

شيطان كمكش كرد

دل زنجير شد

دنيا زنجير شد

و آدمها همه ديوانهء زنجيري شدند

 

 

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 21:13 توسط مریم پاییزی| |

 

دليلي براي بودنم نمي بينم و به نبودنم رضا نيستم

كاش بودي كه اين نبودنها مرا به نيستي كشانده

به يمن آمدنت هزاران ستاره آبي در آسمان دلم خنديد

تا باور كنم شبي طوفاني بال وپرم را به يغما برده است

وحال بر شانه ابرها...چگونه حتي بي خداحافظي رفتي

وآرزوهايمان اسير چنگال خاك شد

يك روز تو را خواهم ديد...

باوركن

آن روز تمام حرفهاي نگفته ام را خواهم گفت...

باوركن.

 

 

 

چرا ما آدما اين همه مرگ و وداع دنيا مي بينيم اما...

اما حاضر نيستيم لحظه اي به مرگ خود فک کنیم

ميترسم. اگر بودنم به دقيقه اي بيش نينجامد چه؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 12:7 توسط مریم پاییزی| |

 

سلام عزیزان تو این شبا منو از یاد نبرین ها

 

 

خدايا...

 

 دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لبهاي خود بگذار

و زيباترين نغمه هايت را در فضاي زندگي من مترنم كن

چنان بنواز دلم را كه  هرجا نفرتي هست عشق باشم من

هرجا زخمي هست مرهم باشم من

هرجا ترديدي هست ايمان باشم من

هرجا نا اميدي هست اميد باشم من

هرجا تاريكي هست روشنايي باشم من

هرجا غمي هست شادماني باشم من

 

خدايا...

 

توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت

و بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا

 

بار الها...

 

بار ديگر از تو ميخواهم خواهانم

وجود من مملو از بخشندگي توست

تو را به زيبايي اشك چشم بندگانت

مرا ببخش ،ببخش ،اي بخشندهء مهربانم

 

 

 

تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني

 شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني

 ليله القدر عزيزي است بيا دل بتکانيم

 سهم ما چيست از اين شب همين خانه تکاني

 


 

سلام دوستان

نميخواستم پست جديدي بذارم برا همين همينجا يه مطلبي رو بهتون ميگم

 

نميدونم تا به حال به وبلاگ دفتر عشق رفتين يا نه

ولي وبلاگ خوبيه و توي نظرسنجي بهترين وبلاگ ثبت نام كرده

خواستم برين يه ديد بزنين اگه نظرتونو جلب كرد به اين آدرس رفته (این یه سایت دیگس ها)

http://night-skin.com/topblog/

وبراي ثبت راي روي گزينه vote كليك ميكني

از من خواسته بود به شما دوستان بگم راي بدين ولي من ميگم ميل خودتونه

موفق باشين و پيروز

 

نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 16:3 توسط مریم پاییزی| |

 

 

خوابيدي بدون لالايي و قصه

بگير آسوده بخواب بي درد و غصه

 

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب گلاي حسرت نمي چيني

 

ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

 

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

 

 

رفتي و آدمكارو جا گذاشتي

قانون جنگل و زير پا گذاشتي

 

اينجا قهرن سينه ها با مهربوني

تُو تو جنگل نمي تونستي بموني

 

دلتو بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالايي ميگه

 

مي دونم مي بينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه آدمك نداره

 

آواز عاشقانه ما در گلو شكست

حق با سكوت بود صدا در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

تنها بهانه ما در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و وداع در گلو شكست

 

حرف آخر اي مهربان

نتراود اشك در چشمان تو هرگز  مگر از شوق زياد

و به اندازه هر روز تو عاشق باشي

عاشق آن كه تو را دوست بدارد

به همان اندازه كه دلت مي خواهد

 

واما من

آنجا كه توئي رهگذري نيست مرا

جز دوري تو غم ديگري نيست مرا

خواهم به جانبت پرواز كنم

حيف كه بال و پري نيست مرا

 

 

نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 14:40 توسط مریم پاییزی| |

 

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من

گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم

تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه می کند

اگر چه با سرود و شعر

دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟

 

 

قسم به پاكي كه تولد آغازي است براي يك رويا، رويائي براي زندگي

تولد آغازي است براي يك راز، راز ماندگاري

قسم به چشمان ستاره كه هرشب در آسمان،سوسويش دل هزاران عاشق را شاد مي كند،تولد آغاز يك انتظار است،انتظار پيوستن خيال در آرزويي دور به وصال.

و قسم به همه خوبيها تولد بهانه ايست،بهانه اي براي خدا كه بگويد جريانش هميشه هست وهمه هميشه خواهد بود.

اما سهم من از تولد شايد، روز دگر و فردايي باشد كه هرگز بدان دست نيابم سهم من از تولد ماندگاري، اتنظار، رويا وزندگيست.

 

 

اي كاش كودك بودم

تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود...

 

اي كاش كودك بودم

 تا از ته دل مي خنديدم نه اين كه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم...

 

اي كاش كودك بودم

 تا در اوج ناراحتي ودرد با يك بوسه همه چيز را فراموش مي كردم...

اي كاش كودك بودم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 9:39 توسط مریم پاییزی| |


Design By : Night Skin