|
وانسان باقانونی به نام قانون عشق خلق شد
| ||
|
نه بهار با هیچ اردیبهشتی نه تابستان با هیچ شهریوری ونه زمستان با هیچ اسفندی ااندازهء پـــــــآیـیز به مذاق خیـابـانها خــــوش نیـامــد . پـائیز " مــهر ے " دآشـت کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست... ♥ [ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 10:43 ] [ *مریم پاییزی* ]
سلام پاییز
دوست داشتنی من سلام عشق
من سلام سلام سلام امسال وجود تو زیبایی پاییز را دوچندان کرده هرچند که قبلنم بهت گفته بودم ولی بازم میگم: اندازه تموم برگای پاییزی دوست دارم پاییز و عشقم؟ عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــقتونمممم
[ شنبه 16 مهر1390 ] [ 15:8 ] [ *مریم پاییزی* ]
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستين سردِ نمناکش. باغ بي برگي، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش. سازِ او باران، سرودش باد. جامه اش شولاي عريانيست. ورجز،اينش جامه اي بايد . بافته بس شعله ي زرتار پودش باد . گو برويد ، هرچه در هر جا که خواهد ، يا نمي خواهد . باغبان و رهگذران نيست . باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست گر زچشمش پرتو گرمي نمي تابد ، ور برويش برگ لبخندي نمي رويد ؛ باغ بي برگي که مي گويد که زيبا نيست ؟ داستان از ميوه هاي سربه گردونساي اينک خفته در تابوت پست خاک مي گويد . باغ بي برگي خنده اش خونيست اشک آميز جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن . پادشاه فصلها ، پائيز
[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 17:48 ] [ *مریم پاییزی* ]
[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 9:25 ] [ *مریم پاییزی* ]
[ یکشنبه 19 تیر1390 ] [ 9:41 ] [ *مریم پاییزی* ]
من حق را ، دريا را ، مرگ را ، من تو را باور دارم . در كنار تو مي نشينم و در خلوت شهر فرياد مي زنم . خسته از راه كووره هاي ترديد مي آيم . چون آئينه اي از تو لبريزم و مرا چيزي جز تو تسكين نمي دهد . شهري در شبم ناگهان تو طلوع خواهي كرد و من گرمايت را از دور حس خواهم كرد و شهر من بيدار مي شود . حقيقت بزرگ است و من كوچك ، من در خلوت مرگ را فهميدم . بعد از عمري انتظار اين را از تو شنيدم «« با تو بيگانه ام »» اين حرف آخر تو بود و شروع ......... من چه تلخ است جدايي و چه شيرين وصال يار [ سه شنبه 31 خرداد1390 ] [ 21:42 ] [ *مریم پاییزی* ]
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد سفره ی دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد نامه ای که ساده وصمیمی است بوی شعر و داستان نمی دهد : ... با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه یک دریچه آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دو تن گر زمین دهد ، زمان نمی دهد فرصتی برای دوست داشتن نوبتی به عاشقان نمی دهد هیچ کس برایت از صمیم دل دست دوستی تکان نمی دهد هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد کس ز فرط های و هوی گرگ و میش دل به هی هی شبان نمی دهد جز دلت که قطره ای است بی کران کس نشان ز بیکران نمی دهد عشق نام بی نشانه است و کس نام دیگری بدان نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان نان و گل به میهمان نمی دهد نا امیدم از زمین و از زمان پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد پاره های این دل شکسته را گریه هم دوباره جان نمی دهد خواستم که با تو درد دل کنم گریه ام ولی امان نمی دهد ... :-( [ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ 13:52 ] [ *مریم پاییزی* ]
[ سه شنبه 30 فروردین1390 ] [ 10:54 ] [ *مریم پاییزی* ]
شش سؤالی که خدا هیچوقت از شما نمی پرسد ! 1- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود ! بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی ! 2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی ! بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی ! 3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود ! بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی ! 4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی میکردی ! بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی ! 5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی ! بلکه از تو خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی ! 6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود ! بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی ! [ جمعه 19 فروردین1390 ] [ 21:45 ] [ *مریم پاییزی* ]
ساده است نوازش سگی ولگرد. شاهدِ آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن که: «سگ من نبود.» ساده است ستایش گلی، چیدنش، و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد. ساده است بهرهجویی از انسانی؛ دوست داشتنش بیاحساس عشقی؛ او را به خود وانهادن و گفتن که: «دیگر نمیشناسمش.» ساده است لغزشهای خود را شناختن؛ با دیگران زیستن به حسابِ ایشان و گفتن که: «من اینچنینام.» ساده است که چگونه میزییم. باری، زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
[ چهارشنبه 11 اسفند1389 ] [ 20:30 ] [ *مریم پاییزی* ]
سلام به همه دوستای گلم امیدوارم حال و هوای همتون مث آسمون امروز شهر من بهاری و باطراوت و بارونی باشه امروز آسمونم مث من خوشحاله*میلاد یار* دیشب ابرهای سنگین آسمون خبر از بارش بارونی داشتن که تموم پرنده ها زیر ایون خونه انتظارشو میکشیدن و امروز بعد از چند ماه قهر ،بالاخره آسمون بغضش ترکید و بوسه های بارون با لبهای خشک و تشنه زمین آشتی کردند امروز حتی چترهایی که یک ساله کنج خونه به انتظار نشستن تا یه روز بلکه به کار بیان و از این همه بیهودگی خلاص بشن خوشحالن امروز حتی خدا هم خوشحاله و من از این همه زیبایی و طراوت و زندگی سرشار امروز شیشه های غبار گرفته پنجره وقتی صدای پای بارون رو شنیدن انگار از فرط شوق و احساس لبریز اشک شدن و امروز گنجشک ها منتظر دونه پاشی ما آدمان فراموششون نکنیم به امید روزهای بارونی [ پنجشنبه 16 دی1389 ] [ 10:13 ] [ *مریم پاییزی* ]
زمستون،
تن عريون باغچه - چون بيابون درختا، با پاهاي برهنه - زير بارون نميدوني تو كه عاشق نبودي - چه سخته مرگ گل براي گلدون گل و گلدون چه شبها ، نشستن بي بهونه ، واسه هم قصه گفتن عاشقونه چه تلخه، چه تلخه، بايد تنها بمونه قلب گلدون مث من، كه بي تو ، نشستم زير بارون - زمستون زمستون براي تو قشنگه پشت شيشه بهاره - زمستونا براي تو هميشه تو مث من زمستوني نداري كه باشه لحظه چش انتظاري نديدي گلدون خالي نشسته زير بارون گلاي كاغذي داره تو گلدون نبودي عاشق، ببيني تلخه روزاي جدايي چه سخته، چه سخته بشينم بي تو با چشماي گريون زمستون زمستون زمستون ***** خداحافظ پائيز دوست داشتني ام به انتظار دوباره آمدنت روز شماري ميكنم سرآغاز زمستان ، فصل خواب طبيعت ، فصل پس از پائيز مبارك [ چهارشنبه 8 دی1389 ] [ 11:44 ] [ *مریم پاییزی* ]
[ سه شنبه 16 آذر1389 ] [ 21:37 ] [ *مریم پاییزی* ]
لبهای خشکیده؛ پاهای تاول زده؛ صورتهای سیلی خورده؛ بدنهای قطعه قطعه شده؛ سرهای برافراشته بر فراز نیزهها و چشم های بی رمق کودکان یتیمِ کربلا ؛ همه تو را میخوانند که بیایی! و ما هم اکنون با دیدههای گریان، در انتظـار ظهورت افقهای آسمان را به نظاره نشستهایم و به انتهای جادهی انتظـار چشم آموختهایم و هر روز و هر شب تو را با ندبه میخوانیم. مهدی جان ، بیـا تا پا به پای تو از حریمت دفاع کنیم و تیغ برّان شمشیرمان را از خون یزیدیان زمان رنگین کنیم.
اللهم عجل لولیک الفرج
[ شنبه 13 آذر1389 ] [ 22:44 ] [ *مریم پاییزی* ]
پر کن پیاله را کاین آبِ آتشین دیری ست ره به حال خرابم نمی برد!
این جام ها_که در پی هم میشود تهی_ دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد!
من با سمندِ سرکش و جادوئیِ شراب تا بیکرانِ عالمِ ِ پندار رفته ام تا دشت ِ پر ستارهء اندیشه های گرم تا مرز ناشناختهء مرگ و زندگی تا کوچه باغِ ِ خاطره های گریز پا تا شهر ِ یادها دیگر شراب هم جز تا کنار ِ بسترِ خوابم نمی بردم!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راهِ زندگی با اینهمه تلاش وتمنا وتشنگی با اینکه ناله می کشم از دل که: آب...آب..! دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
"شعر از فریدون مشیری"
[ پنجشنبه 20 آبان1389 ] [ 14:58 ] [ *مریم پاییزی* ]
سلام بچه ها امروز بعد از هزار و اندی سال که پسوردمو فراموش کرده بودم تونستم با کمک یکی از همکارا دوباره به دستش بیارم خوب شکلکم که نداریم!! همین دیگه پاییزتون قشنگ راستی راستی شیوا کیه؟؟؟ اونی که نظر خصوصی داده از شعرای مریم حیدرزاده خوشش میاد و عاشق فصل پاییزه؟ عزیزم آدرس وبلاگتو نذاشتی برام!! سعی میکنم در اولین فرصت بیام یه پست بزارم بدرود
[ پنجشنبه 20 آبان1389 ] [ 13:9 ] [ *مریم پاییزی* ]
دوباره پاییز آمده و هنوز از راه نرسیده ، نفسهای عاشقانه ام را به شماره انداخته .
هنوز نیامده هوای دقایقم را بارانی كرده
پاییز را به هزار دلیل دوست دارم
پاییز فصل خلوت است و برگهای بازیگوشش بی محابا سرا پایت را رنگ میكنند .
پاییز فصل غصه های فراموش شده است .
گذشته های خاكستری و بوی خاكهای نرم كوچه هنگام ریزش قطرات درشت و نجیب باران بوی چای داغ عصرهای آبان و ...
چشمانم را می بندم و دستان غبار گرفته ام را زیر بارانهای پر صدا ی شبانه می گیرم تا پر از احساس شوم و عاشق ماندن را بهتر تجربه كنم.
مريم پاييزي
تقدیم به زیباترین فصل زندگیم
[ شنبه 4 مهر1388 ] [ 21:4 ] [ *مریم پاییزی* ]
سلام دوستان
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
بعد مدتها اومدم با يه شعر زيبا از فريدون مشيري ------------------------------------------------------------------------------- نميخواهم بميرم
نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است نمي خواهم بميرم با كه بايد گفت؟ اگر زشتم اگر زيبا به دوشم گرچه بار غم توان فرساست تنم درتار وپود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته ست
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
چه فردايي
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است
نمي خواهم بميرم
اي خدا!
اي آسمان!
اي شب!
نمي خواهم نمي خواهم نمي خواهم
مگر زور است؟
"زنده ياد فريدون مشيري"
[ شنبه 4 مهر1388 ] [ 20:0 ] [ *مریم پاییزی* ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||